رباط مولوی ضیاءالحق توخی و ضیاءالمدارس در هرات سدۀ بیستم

تاریخ انتشار: 1404/11/21 نویسنده: نصرالدین سلجوقی

موقعیت جغرافیایی

در مسیر جادۀ عمومی بزرگ‌راه هرات-کابل به سمت میدان هوایی و پیش از رسیدن به شهرستان/الوسوالی انجیل، در مقابل کوچۀ کارته، به سوی غرب، کوچۀ دیگری قرار دارد که در امتداد این کوچه، جوی آب روانی جاریست و درختان سر به فلک‌کشیده بر زیبایی این محل افزوده‌اند. در امتداد این کوچه رباط‌هایی(1) از جمله رباط «کابلی‌ها»(2) و رباط «سیّداختر آقا»(3) وجود دارند. بعد از این رباط‌ها، رباط دیگری مشاهده می‌شود که به آن رباط «مولوی» می‌گویند. در رباط مولوی، منازل قدیمی همراه با مسجد و زیارتگاه در آن دیده می‌شود. این خانه‌ها از قدیم‌الایّام محل بودوباش اقوامی بوده‌اند که سال‌ها در آن زندگی کرده‌اند و برخی از این اقوام هنوز همراه خانواده‌هایشان در همان محل ساکن هستند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شهرستان/الوسوالی انجیل، عبور شاه‌راه اصلی هرات-کابل از مرکز آن است. این شاه‌راه مهم علاوه بر تسهیل حمل‌ونقل میان شهر و الوسوالی، نقش مؤثری در توسعۀ اقتصاد محلّی ایفا می‌کند. وجود این مسیر ارتباطی و استراتژیک سبب شده تا فعالیت‌های تجاری در انجیل رونق یابد و فرصت‌های شغلی برای مردم افزایش پیدا کند. همچنین این شاه‌راه، انجیل را به دیگر نقاط افغانستان و بازارهای بزرگ متصل می‌سازد که به رشد اقتصادی منطقه کمک می‌کند. شایان ذکر است که بعد از رباط مولوی، کمی دورتر در محلۀ بالا، زیارت میر شمس‌الدین بخارایی قرار دارد که خطیب‌های سروستان هم در کنار همین زیارت و مسجد جامع ده بالا سالیان زیادی زیست کرده‌اند که شرح مفصّل آن را در مقالۀ دیگری تحت عنوان «یادی از خطیب‌های سروستان» به نگارش گرفته‌ام.

ورود علما و خلفای قندهاری به هرات

دو شخصیت از روحانیون، علما و عرفای شناخته‌شده از «بالاکرز» قندهار در این منطقه سکونت گزیده بودند. از جمله روحانیان و علمایی که در قندهار زندگی کرده و مریدانی داشتند، می‌توان به مولوی ملا مبین و برادرش ملا امیرجان اشاره کرد که هر دو از عرفا و علمای نامی قندهار بودند و پس از کوچ از قندهار، در همین محدوده سکنی گزیدند. مولوی ملا مبین فرزند ملا عبدالغفور فرزند محمدابراهیم متولد شهرستان/الوسوالی شینکی قریۀ سوری ولایت زابل و برادرشان مولوی ملا امیرمحمد مشهور به کاکو امیرجان که از علمای قندهار بودند. این دو بزرگوار نزد یکی از خلفای شناخته‌شدۀ قندهار به نام میا نورمحمد صاحب اخلاصمند شدند و با میا صاحب بیعت نمودند تا این که به درجۀ خلافت رسیدند. زمانی میا صاحب به مریدان پیروان خود هدایت داد که هر زمانی که به صحبت من رسیده نتوانستید به خدمت مولوی ملا مبین بروید، چه او مقامات سلوک را به درجۀ کمال کسب کرده و لطایف هفتگانه و مراقبات را به طور احسن فراگرفته و از مقام فنا به مقام بقا رسیده‌است. یکی از روزها میا صاحب به ملا مبین امر فرمود تا به هرات برود و در خدمت مردم هرات باشند تا مردم بیشتر از فیوضات و برکاتشان استفاده کنند. بنا بر آن هدایت، مولوی صاحب ملا مبین به هرات رفت. ابتدا از دروازۀ قندهار-هرات با یک قافله به جانب هرات عزیمت نمودند. وقتی به هرات رسیدند به کسی معرفتی نداشتند؛ مستقیم به مسجد خواجۀ رخبند واقع درب قندهار منطقۀ فیروزآباد سکنی‌پذیر شدند و بعد چندی به برادر خود ملا امیرجان نیز نامه فرستاد و در آن نامه نگاشته شده بود که ایشان هم به امر میا صاحب به هرات بیایند. ملا امیرجان نیز با فامیل خود به هرات آمدند و در آن منطقه برای مدت کم‌تر از یک سال سکنی گزیدند. پس از مدتی، شخصی به نام میرزا شاه بزرگ، از افراد متموّل هرات و اهل خواف ایران و همچنین منشی محمدرحیم خان و از ارادتمندان او، ابتدا منزلی را در سروستان در همین رباط برای آنان فراهم کرد. در اجرای این همکاری، چند نفر دیگر از مردم محل، از جمله تاتارهای نوین سفلی، تعدادی از مردم سروستان و باقی برادران و مردم غیزان قریۀ عقاب نیز همکاری داشتند. میرزا شاه بزرگ دو دختر خود را به نکاح دو پسر مولوی ملا مبین، یعنی ملا نورالحق و برادرش مولوی عبدالحق، درآورد. در این منزل، زندگی ایشان با فرزندانشان از جمله مولوی ضیاءالحق، مولوی نورالحق، مولوی حسام‌الدین، مولوی سراج‌الدین و مولوی عبدالحق ادامه یافت.

میا نورمحمد، مرید عبدالحکیم صاحب خلیفه است که در شهر کهنۀ قندهار در شهرستان/الوسوالی «دامان» رفته بود. بعد از درگذشت، مقبرۀ او را در همین محل ساختند و در کنار آن مسجد جامعی هم اعمار گردید. احمدشاه بابا درّانی هم به میا صاحب ارادت داشت. میا صاحب که بدون فرزند پسر بود و فقط یک دختر داشت، احمدشاه بابا یک کاریز را به دختر او داده بود. یکی از فرزندان مولوی ملا مبین، مولوی ضیاءالحق در ایّام جوانی غرض فراگیری تعلیمات به هند رفت و مدت ۱۸ سال را در آن‌جا سپری کرد که در کنار کسب علوم، به مسائل سیاسی هم قدم گذاشت. گفته‌اند که او در حزب کنگرۀ ملی هند عضویت داشته و از نزدیکان گاندی بوده‌است. مولوی ضیاءالحق پس از ۱۸ سال، با کوله‌باری از دانش و تجربۀ سیاسی، به محل آبایی‌اش بازگشت. در قندهار، دختری برای او نذر کردند و او آن دختر را به نکاح خود درآورد. دختر را در داخل یک کجاوه، بر روی اسب، با خود به هرات آورد. این زوجه به دلیل بیماری، پس از مدتی درگذشت.

مرحوم مولوی ضیاءالحق توانست در همین رباطی که با کمک مردم و ارادتمندان ساخته شده بود، زندگی کند. در این رباط، یک سرای نشیمن بزرگ وجود داشت (تصویر۱) که در دو سمت شمالی و جنوبی آن، خانه‌های رهایشی قرار داشت. در هر سمت دو واحد رهایشی شبیه خانه‌های دولا بوده و بین آن‌ها دروازه‌ای وجود داشت. در خانۀ دوم، سقف بلند بود و پنجره‌هایی برای نورگیری و عبور هوا ساخته شده بود. خانه‌هایی که مشرف به صحن حویلی بودند، دارای اورسی‌های چوبی بزرگ قدیمی بودند و هر واحد رهایشی آشپزخانه، تشناب و سایر نیازمندی‌ها را داشت. هر واحد، خانه‌ای بالاتر داشت که آن را «منظر» می‌نامیدند. مولوی ضیاءالحق این واحدهای رهایشی را در دو سمت شمالی و جنوبی ساخت و همچنین در کنار آن، مسجد یا مدرسه و یک گورستان بنا کرد و به اتمام رساند. در این مکان، مولوی ضیاءالحق، مولوی ملا نورالحق، حافظ ملا سراج‌الدین و مولوی عبدالحق پسران مولوی ملا مبین نیز زندگی می‌کردند. مرحوم ملا سراج‌الدین نیز در مدرسۀ فخرالمدارس بیش از سی سال به تدریس اشتغال داشت. او با دختر برادر سیّداختر آقا، به نام سیّدعمر آقا، ازدواج کرد. سیّدعمر آقا در همسایگی آن‌ها رباطی به نام خود داشت و شخصیتی روحانی بود که همواره به دعاخوانی مشغول بود. از او اولادهایی به نام‌های جمال‌الدین، صلاح‌الدین، وحیدالدین و دختری به نام کبراجان باقی ماند. مولوی صاحب ضیاءالحق همراه برادرانش، به مرور زمان در کنار آن منازل، باغ‌های میوه‌ای نیز برای خود احداث کردند.

تصویر۱: گوشۀ تخریب‌شده از سرای مولوی ضیاءالحق، نوامبر ۲۰۲۵م.

مسجد و پروژۀ ضیاءالمدارس

باید یادآور شد که در کنار این ساختمان، مولوی ضیاءالحق مسجد و زیارتی نیز بنا کرد. در این مجموعه، علاوه بر نمازخانه، اتاق‌های دیگری با اورسی‌های قدیمی ساخته شده بود و صحن وسیعی با باغچه‌های گل داشت که گفته می‌شود خود مولوی در غرس گل‌ها نقش داشت. این اتاق‌ها قرار بود برای کلاس‌های درسی استفاده شوند، زیرا مرحوم مولوی ضیاءالحق تصمیم داشت مدرسۀ علمیه‌ای به نام «ضیاءالمدارس» در همین محل تأسیس کند. در کنار مسجد، قطعۀ زمینی برای گورستان یا زیارت اختصاص داشت و اطراف آن با درختان توت، سرو و کاج احاطه شده بود. من در ایّام جوانی با تکان دادن درختان همراه دوستان، از توت‌های بی‌دانۀ شیرین آن بهره‌مند شدم. هر کدام از اقوام اگر وفات می‌یافتند، در همین گورستان یا زیارت دفن می‌شدند. یکی از مقبره‌ها، مقبرۀ مرحوم ملا مبین است و دیگری مقبرۀ مولوی ملا امیرجان که روی آرامگاه او درخت پسته‌ای نیز دیده می‌شود، است. مقبرۀ سوم متعلّق به مرحوم مولوی ضیاءالحق است (تصویر۲). ملا نورالحق لوی لالا، مرحوم ملا سراج‌الدین و دیگر وابستگان، چه زنان و چه مردان، در این زیارت مدفون شده‌اند.

تصویر۲: از راست به چپ: آرامگاه مولوی ملا مبین، آرامگاه مولوی امیرجان و آرامگاه مولوی ضیاءالحق، نوامبر ۲۰۲۵م.


چون این محل نتوانست به عنوان مدرسه استفاده شود، بعدها از آن مسجد و اتاق‌ها به عنوان مسجد و مهمان‌خانه بهره ‌بردند (تصویر۳). علما و دانشمندانی نیز از شهر دعوت می‌شدند و بعضی اوقات شبی را در این مسجد می‌گذراندند. همچنین این مکان به عنوان یک بستگاه هم استفاده می‌شد. یعنی اگر کسی به مشکلی برخورد می‌کرد، در این‌جا خود را مصؤن می‌یافت و پس از رفع مشکل، به زندگی عادی باز می‌گشت. به یاد دارم که غلام‌غوث تاتار، شاعر بی‌سواد اهل قریۀ ترکان سفلی و نوین، که شخصی متموّل و دارای زمین‌های زیاد بود، به مرض خلل دماغ مبتلا شده بود و در همین مسجد مراجعه کرد. برای او اتاقی فراهم شد و نان و آبش تهیه می‌گردید تا کمی صحتیاب شد و سپس به پای حصار آمد و مدتی در منزل ما نگهداری می‌شد. بعد از آن، برای تداوی به کابل رفت و همراه آقای مرحوم شرف سلجوقی که به کورس‌های زمستانی در کابل می‌رفت، به آن‌جا سفر کرد. در کابل نیز رسانه‌های دولتی مانند روزنامۀ «انیس»، «کابل‌تایمز» و «هیواد» با این شاعر بی‌سواد مصاحبه‌هایی داشتند که او نسخه‌هایی از آن اخبارها را با خود آورده و در اختیار دوستان برای مطالعه قرار می‌داد.

تصویر۳: قسمت غربی مسجد مولوی ضیاءالحق، نوامبر ۲۰۲۵م.

قصه‌ای دیگر را از مادرم و استاد راشد سلجوقی شنیده بودم که یونس‌خان، متخصّص کیمیا، زمانی که مدیر معارف هرات بود، گرفتار چاپلوسانی شد که دور او حلقه زده و خیانت کردند. وقتی این موضوع افشا شد، همه او را متهم دانستند تا این که دولت وقت برای رسیدگی به اتهامات، او را به هرات برای محاکمه فراخواند. او باید مدت مدیدی را در آن‌جا سپری می‌کرد. چون از دوستان مرحوم مولوی ضیاءالحق بود، مولوی صاحب برای او اتاقی آماده کرده بود که تخت‌خواب و آشپزخانه‌ای برای طبخ غذا داشت. گفته‌اند چند ماه را در آن‌جا سپری کرده‌است.

از این مسجد و اتاق‌ها همواره برای پذیرایی از مهمانانی که از شهر می‌آمدند استفاده می‌شد. بیشتر مهمانان علما و دانشمندان بودند که در ملاقات‌ها در مسجد و خانقاه به بحث‌های علمی می‌پرداختند. مولوی نورالحق که او را «لوی لالا» یا «برادر بزرگ» می‌نامیدند و برادر مرحوم مولوی ضیاءالحق بود، در منزل و مسجد همواره به دعاخوانی و امامت مشغول بود. یکی از فرزندانشان، دکتر عبدالحی بلیغ، علاوه بر طبابت کرسی‌های دولتی را نیز احراز نمود. فرزند ارشد دیگرشان قاری عبدالقیوم، حافظ قرآن بود و از دارالعلوم پغمان کابل فارغ شد و به صفت معلم در دبیرستان/لیسۀ سلطان غیاث‌الدین غوری شهر هرات ایفای وظیفه کرد. پس از فوت پدر، او نیز به دعاخوانی پرداخت. او صوفی‌ای وارسته و پیرو طریقۀ قادریه بود و صوفیان بسیاری همراهش بود؛ چنانچه در شب‌های جمعه در همین مسجد و خانقاه به ذکر جهریه می‌پرداختند. برادر مرحوم من، بیژن سلجوقی، هر زمانی که از کابل می‌آمد، شب‌های جمعه در جمع صوفیان در همان مسجد به ذکر صوفیانه می‌پرداخت و شب‌زنده‌داری می‌کرد. هر زمانی که وارد زیارت می‌شد، از احترام کفش‌های خود را بیرون می‌کرد و سپس وارد زیارت می‌شد.

از رباط مولوی تا ترکان نوین، کرخ و بالامرغاب

برادر دیگر مرحوم مولوی ملا مبین، مولوی امیرجان که عالم و روحانی وارسته‌ای بود به دلیل بیماری وفات یافت. چندی بعد، مرحوم مولوی ضیاءالحق، زن کاکایش را بعد از درگذشت کاکایش،‌ به عقد نکاح خود درآورد. از این ازدواج یک دختر و یک پسر باقی ماند. دخترش را آمنه (مادر نگارنده) و پسرش را عبدالرحیم نام نهادند. لالا عبدالرحیم جان انسانی خوش‌لباس، نظیف، متواضع و اجتماعی بود و با صدیقه جان، خواهر مولوی نورالحق ازدواج کرد. ابتدا در کرخ زندگی می‌کرد و بعد به سروستان کوچید، جایی که منزلی برای او ساخته شد.

آمنه توخی به نکاح پدر نگارنده، محمدعمر مطیع سلجوقی، درآمد. او زنی عالمه و فاضله‌ای با دانش در علوم عربی و ادبیات بود. هر صبح قرآن و دلایل آن را با تفسیر می‌خواند. هنگام سخن گفتن، در لابه‌لای کلام خود اشعار مولوی، سعدی و جامی را زمزمه می‌کرد و به تحلیل و تفسیر آن می‌پرداخت. به یاد دارم که ۶۰ سال پیش، داستان طوطی و بقّال را از کتاب «مثنوی» مولوی برای ما تعریف کرد. چنان زیبا شرح می‌داد که فیلم‌نامۀ آن در نظرم مجسّم می‌شد. من امروزه می‌بینم که دکتر حسن انوشه در محافل ایرانی، آن منظومه را به خوانش گرفته و تفسیر می‌کند و شنوندگان و اشتراک‌کنندگان در محفل برایش دست می‌زنند اما آن مادر، ۶۵ سال قبل این داستان را برای فرزندان خود می‌گفته‌است.

به مرور زمان، تعدادی از فرزندان مولوی ملا مبین، مانند ملا حسام‌الدین و مولوی عبدالحق، به بالامرغاب کوچیدند و در آن‌جا نیز به ساخت مسجد، خانقاه و محل‌های رهایشی پرداختند. مریدان و مخلصان زیادی داشتند و پس از وفات ایشان، برخی فرزندانشان، مانند ضیاءالحق فرزند مولوی عبدالحق، و حمیدالله فرزند مرحوم مولوی حسام‌الدین، از بالامرغاب به سروستان کوچ کردند و در همین رباط ساکن شدند. ضیاءالحق خان به امور تجارت مصروف است و فرزند او سراج‌الدین شیخ‌زی که از تخصیلات عالی برخوردار است همین اکنون به عنوان استاد در دانشگاه/پوهنتون هرات ایفای وظیفه می‌کند. فرزند مرحوم حسام‌الدین به نام مأمور حمیدالله که در رشتۀ هوانوردی تحصیل کرده بود، سال قبل جهان فانی را وداع گفت.

شرح بیشتر کسانی که در بالامرغاب زندگی می‌کنند، نیازمند مقاله‌ای جداگانه است. برخی از اولاد آنان از طریق روابط فرهنگی با خانواده‌های سلجوقیان، ازدواج‌های موفق و باافتخاری داشته‌اند. از سوی دیگر، یکی از دختران ملا مبین، مادر عبدالسلام جان قاضی‌زاده، با ملا عبدالغفور قاضی‌زاده، فرزند قاضی ملا عبدالله از خطیب‌های سروستان ازدواج کرد که شرح آن در فصل دیگری تحت عنوان «یادی از خطیب‌های سروستان» آمده‌است. دختر دیگری از این خانواده به نکاح محمدرحیم خان، یکی از بازرگانان سرشناس قریۀ ترکان درآمد که حاصل این ازدواج یک پسر و دو دختر بود. پسر محمدرحیم خان، حبیب‌الله ممنون، یکی از وکلای سرشناس محاکم عدلی هرات و شاعر نامدار بود. دختران مرحوم یکی به عقد نکاح مرحوم خلیفه عبدالرحمن یکی از خلفای نوین درآمد. خلیفه برای این همسر، منزل دیگری در قریۀ ترکان همراه باغ بزرگی احداث کرده بود که تا آخر عمر در این منزل همسر و فرزندان او در کنار مرحوم حبیب‌الله ممنون می‌زیستند. فرزندان او دو پسر و سه دختر بود. سیّدعبدالباقی عاصمی، سیّدعبدالاحد عاصمی، قدسیه عاصمی، فاطمه عاصمی و مریم عاصمی. سیّدعبدالباقی عاصمی که با او از خوردسالی تا اکنون همواره محشور بوده‌ام تعلیمات ابتدایی و ثانوی خود را در مدرسۀ جامع و عالی را در دانشگاه کابل در رشتۀ شرعیات تکیمل نمود. سپس به صفت معلم و مدرّس در هرات ایفای وظیفه کرد و در نهایت به دبی مهاجر شد و طی چند دهه به حیث امام مسجد ایفای نقش داشت تا این که تقاعد نمود. وی شخصیتی عارف، عالم، نویسنده و صاحب نظر است که همواره در لویه جرگه‌ها شرکت ‌کرده و در نوبتی به ملاقات محمدظاهر شاه در مجلس صلح مشرف شده‌است. نگارنده همواره از صحبت‌های نیکشان بهره‌مند شده‌ام. او در این منزل در کنار حبیب‌الله ممنون می‌زیستند.

دختر دیگر مرحوم محمدرحیم خان به نکاح مرحوم قاری عبدالقیوم جان فرزند مولوی نورالحق در سروستان درآمد. من همواره می‌دیدم که همه به یک‌دیگر «خاله» یا «ماما» می‌گفتند، ولی برای من روشن نبود که این وابستگی چگونه است. برای بررسی این موضوع و ارتباط آن با اقوام سلجوقی و کرخ، با جناب استاد راشد سلجوقی، حاجی عبدالسّلام قاضی‌زاده و خلیفه عبدالباقی جان عاصمی تماس گرفتم و معلوماتی در این زمینه کسب کردم. خواستم این معلومات را به صورت یادداشت‌گونه، همراه با دیگر مطالب، برای مطالعه درباره اقوام و وابستگان ارائه دهم.

روابط فرهنگی با سلجوقیان معاصر پای حصار

در پای حصار، مدرسۀ تاریخی‌ای وجود داشت که بیشتر علمای سلجوقی در آن به تدریس ‌پرداختند. این مدرسه در سال ۱۳۱۴ خورشیدی و با اجرای طرح شهرسازی جدید تخریب شد و به جای آن، مسجد باشکوهی به نام سلجوقیان ساخته شد که علمای سلجوقی در آن به امامت و خطابه ‌پرداختند و همچنین به تدریس برخی طلبه‌ها مشغول شدند.

مولوی ضیاءالحق توخی وقتی از هند به هرات آمد با تأسیس مسجد و خانقاه در محل سروستان روابط فرهنگی خود را با سلجوقیان پای حصار برقرار کرد و برای تأسیس مدرسه‌ای به نام «فخرالمدارس» اقدام نمود. در جریان این ارتباط، دختر ملا عصمت‌الله، یکی از علمای مدرسۀ سلجوقیه به نام فاطمه جان به نکاح ایشان درآمد که حاصل این ازدواج پنج فرزند بود: حافظ محی‌الدین ضیائی، انیسه‌گل، بهاءالدین ضیائی، غوث‌الدین ضیائی و شجاع‌الدین ضیائی.

 حاصل ازدواج پدر نگارنده با آمنه، دختر ملا امیرجان، چهار فرزد شد: عمادالدین بیژن سلجوقی، نصرالدین سلجوقی، دکتر عبدالعظیم سلجوقی و زاهده سلجوقی. یک دختر مولوی عبدالحق به نام حافظه به عقد نکاح مولوی صاحب ملا نعمت‌الله سلجوقی درآمد که حاصل آن ازدواج پسران و دخترانی شد: استاد محمدصدیق راشد سلجوقی، محمدسعید سلجوقی، صفیه سلجوقی، سارا سلجوقی، عابده سلجوقی، بی‌بی حور سلجوقی و عین‌الحور سلجوقی. عین‌الحور سلجوقی با فرزند ارشد مولوی ضیاءالحق، حافظ محی‌الدین سلجوقی کارشناس مهندسی، ازدواج کرد. شرح مفصّل زیست‌نامۀ همه آن‌ها در کتاب «سلجوقیان معاصر» و «شجره‌نامۀ سلجوقیان» به چاپ رسیده‌است.

تصویر۴: هرات، پای حصار، مسجد جامع سلجوقیان، ۲۰۱۰م.

تأسیس و توسعۀ نخستین فخرالمدارس


علمای سلجوقی همراه با ضیاءالحق توخی در تأسیس مدرسۀ فخرالمدارس همکاری داشتند و در آغاز ریاست آن مدرسه نیز به عهدۀ ایشان بود. در ابتدا مدرسه را در یک کاروانسرا در کنار جوی انجیل و در نزدیکی آرامگاه علی‌شیر نوایی افتتاح کردند (تصویر۵). بنا بر گفتۀ جناب استاد راشد سلجوقی، به امر سردار نعیم‌خان وزیر معارف یا صدراعظم وقت، این مدرسه به داخل شهر و به کاروانسرای دیگری که مربوط به حاجی لعل‌محمد بود، انتقال داده شد؛ زیرا او گفته بود که این محل، تاریخی است و همواره سیّاحان از آن بازدید می‌کنند و مناسب نیست که آنان شاگردان یا طلبه‌ها را با دستارهای سفیدشان در این مکان ببینند.

تصویر۵:‌ تأسیس نخستین فخرالمدارس در کنار جوی انجیل، نزدیکی مقبرۀ گوهرشاد: در این تصویر از مدرّسین محمدعمر مطیع سلجوقی، مولوی نوراحمد، مولوی ملامحمد غوری، مولوی نعمت‌الله سلجوقی، مولوی عبدالوهاب سلجوقی، مولوی عبدالعزیز، مولوی ملا سراج‌الدین، مولوی شیراحمد و مولوی صمیم حضور دارند.

پس از چندی، به کوشش مولوی نعمت‌الله سلجوقی و با همکاری عبدالمجیدخان زابلی، برای اعمار یک مدرسۀ عصری جدید اقدام شد. این مدرسه دارای صنوف درسی، خوابگاه یا لیلیه، کتاب‌خانه، اتاق کنفرانس، آشپزخانه و اداره بود. در این مدرسه روزهای پنجشنبه همواره کنفرانس‌هایی با اشتراک مدرّسین و طلّاب برگزار می‌شد. بعدها به منظور اتحاد بیشتر میان شیعه و سنّی، فیصله شد که علمای اهل تشیّع نیز در این کنفرانس‌ها اشتراک نمایند و همچنان علمای مدرسه یک هفته در کنفرانس‌های اهل تشیّع در تکیۀ شیخ محمدامین حضور یابند. دفتر انجمن ادبی هرات نیز در همین مدرسه قرار داشت.

در مشورۀ با یونس خان، متخصّص کیمیا و پدر دکتر فرید یونس که از استادان بازنشستۀ دانشگاه کالیفرنیا و از تحصیل‌کرده‌های فرانسه بود، و نیز با همکاری مدیر معارف وقت، نصاب تعلیمی جدیدی در برنامۀ درسی فخرالمدارس شامل شد. در این نصاب، مضامینی چون کیمیا، بیولوژی، فیزیک، الجبر، تاریخ، جغرافیه و زبان انگلیسی تدریس می‌شد. معلمان انگلیسی از هند برای تدریس زبان انگلیسی و گاهی هم استادان مصری برای تدریس عربی و دیگر مضامین دینی استخدام می‌شدند. وقتی استادان خارجی دیدند که علمای این مدرسه به وجه احسن تدریس می‌کنند، پیشنهاد کردند که فقط زبان عربی تدریس شود. شاگردان هر هفته در روزهای پنجشنبه کنفرانس داشتند و در این کنفرانس، هر یک به ایراد مقالات علمی می‌پرداختند. پس از وفات مولوی ضیاءالحق، مولوی نعمت‌الله سلجوقی عهده‌دار این مسئولیت شد و پس از آن، استاد راشد سلجوقی این ریاست را بر عهده گرفت.(۴) شاگردان و طلبه‌های این مدرسه از دانش فراوانی برخوردار بودند، چنان که بیشتر فارغان پس از پایان دوره، در کدر مدرسه به عنوان مدرّس، و نیز به عنوان قاضی یا مفتی فعالیت می‌کردند، یا به طور مستقیم شامل دانشکدۀ شرعیات می‌شدند.

جایگاه مرحوم محمدعمر مطیع سلجوقی و بازتاب تربیتی و ادبی

در این مدرسه یک نظم و انضباط خاصّی در بخش تعلیم و تربیت برقرار بود. پدر مرحوم نگارنده، محمدعمر مطیع سلجوقی، هم در همین مدرسه به عنوان مدرّس و منتظم لیلیه فعالیت می‌کرد. وی بخش مهمی از فضای تربیتی مدرسه را در اشعار و یادداشت‌های خود بازتاب داده‌است. اشعار وی نشان‌دهندۀ محیط علمی-ادبی و اخلاقی مدرسه و نیز جایگاه شاگردان شاعر، ادیب و عالم است. بعضی از ابیات ذیل بیانگر گسترۀ توانایی علمی و ادبی شاگردان مدرسه است:

چندی بودم معلم لیلی(۵)                                                         داشتم چون به شاعری میلی

اکثر طالبان ادیب شدند                                         عالم و شاعر و لبیب(6) شدند

یکی غوری وان دگر فایق(7)                                                     یکی در شعر و شاعری واثق(8)

دانش و حامدی(9) دگر مصروف(10)                       بود فاضل(11) و راشد(12) معروف

یکی عالی(13) شد و دگر حامی                             یک دگر شد عارف نامی

بود فایض ملیح بهاء(14) و صلاح(15)                              فقیه(16) از علم فقه گشت فلاح

جمله شعر و ادب همی‌گفتند                                دُرّ معنی به شعر می‌سفتند

گاهی شاگردانی که از طبع شعری برخوردار بودند، برای دریافت مرخصی موقت به ایشان درخواست رخصتی منظوم می‌نگاشتند، چنانچه یکی از شاگردان به نام سیّدی چنین درخواست می‌نماید که:

رخصتم ده آمر والامقام                                         تا روم دروازۀ خوش با مرام

چون ببینم من کسی را از کرخ                               تا کنم ارسال در دستش سلام

باش ساعی «سیّدی» در درس خود                      تا ز نزدت پند گیرد خاص و عام

مرحوم مطیع به پاسخ شاگرد خود فی‌البداهه می‌سراید:

ارجمندم «سیّدیِّ» نیک‌نام                                    باد بر جدّت ز من هر دم سلام

چون که پابندت نمی‌بینم به درس                         رخصتی باشد برای تو حرام

گر تو باشی ساعی و پابند درس                             بر رفیقان مهربان و خوش‌کلام

دایماً باشی به استادان مطیع                                  بر بزرگانت نمایی احترام

رخصتی‌ات می‌شود آن دم قبول                             نزد مافوقان به اکرام تمام

همچنین درخواست منظوم ملا کُل اختیار غوری و پاسخ مرحوم مطیع سلجوقی نیز از نمونه‌های زیبای تعامل تربیتی در این مدرسه به شمار می‌رود:(17)

خردمندا و صاحب انتظاما                                     صداقت‌پرورا ذوالاحتراما

مرا امروز چون امر ضروریست                             لهذا رخصتم باشد مراما

تمنّا آن که عذرم را پذیرد                                        جناب حضرت والامقاما

پس از دو ساعه خواهم گشت حاضر                   اگر خواهد عزیز ذوانتقاما

پاسخ مرحوم مطیع سلجوقی به این درخواست منظوم:

عزیزالقدر با شأن و شهاما                                      ذکی و ساعی و شیرین‌کلاما

بدان نسبت که عذرت هست معقول                     و پابندت همی‌بینم مداما

پذیرفتم من از راه قوانین                                         دو ساعه رخصتی‌ات را تماما

پس از دو ساعه خواهی گشت حاضر                   وگرنه باز بینی انتقاما(18)

از رباط سروستان تا کرخ

بعضی از وابستگان مرحوم مولوی ملا مبین و مرحوم ملا امیرجان با در نظرداشت ازدواج‌هایی که بین آن‌ها و سیّدهای کرخ صورت گرفته بود به کرخ کوچیدند. از جمله می‌توان از لالا عبدالرحیم‌جان، آقا عین‌الدین جان و آقا ضیاءالدین خواهرزادۀ مولوی ضیاءالحق یاد نمود. خواهرزادۀ مولوی ضیاءالحق همشیرۀ آقا عبیدالله جان به نکاح حضرت کرخ درآمده بود.(19)

روزی در سفری که به هرات داشتم، از سوی مؤسسۀ انسجام همکاری‌های ترکیه در هرات (تیکا) برای اشتراک در یک محفل فرهنگی دعوت شدم. در این محفل تعدادی از آثار خود را به کتاب‌خانۀ آن مرکز اهدا کردم. پس از آن آقای علی ارغون‌چینار، رئیس آژانس همکاری‌های ترکیه در هرات، دو جلد کتاب به عنوان تحفه به من اهدا نمود. یکی «سفرنامۀ محمود طرزی» و دیگری مجموعه‌ای از چهار اثر استاد محمدعلم غواص بود. «کرخ‌نامه» در این مجموعۀ غواص موجود است که مطالعۀ آن برایم بسیار دلچسپ بود، زیرا آنچه در این اثر نگاشته شده‌است در ایّام کودکی و نوجوانی از نزدیک مشاهده کرده بودم. آقای غواص در این اثر از دعوت تعدادی همراهان برای اشتراک در عقد نکاح خواهرزادۀ مولوی ضیاءالحق که به حضرت کرخ دعوت شده بودند، یاد می‌کند و نام‌های دعوت‌شدگان را به شرح زیر می‌نگارد: جناب مولوی ضیاءالحق رئیس فخرالمدارس؛ آخندزاده ملا عصمت‌الله مدرّس؛ آخندزاده ملا نعمت‌الله سلجوقی، مدرّس و معاون مدرسۀ فخرالمدارس؛ آخندزاده ملا عبدالوهاب سلجوقی، مدرّس؛ آخندزاده محمدعمر مطیع سلجوقی، مدرّس و منتظم فخرالمدارس؛ ملّا نورالحق مشهور به لوی لالا؛ عبدالواحد نافذ و محمدصدیق راشد سلجوقی، مدرّس.

ذوات یادشده به تاریخ ۱۴ عقرب سال ۱۳۲۴ خورشیدی از پای حصار به سوی کرخ به حرکت درآمدند. مرحوم غواص این سفرنامه را همانند یک ژورنالیست ورزیده و حرفه‌ای، در متنی شیوا نگاشته است و در آن خاطرات خود و همراهانش را پیرامون بازدید از زیارت صوفی اسلام، پذیرایی‌ها، اشتراک در محفل عقد نکاح حضرت کرخ، ملاقات‌ها، مهمانی لالا عبدالرحیم جان، بازدید از مکتب کرخ و مرکز حکومتی، ماهی‌های سیاه در جوی و حوض مسجد، درختان کاج یا ناژوی به هم چسپیده در صحن زیارت صوفی اسلام، دیدن باغ بزرگ حضرت کرخ، دهنۀ غار و مهمان‌نوازی غلام‌نبی خان، دوست مرحوم مطیع سلجوقی، در نزدیکی دهنۀ غار یاد کرده‌است. همچنین او اظهار داشته‌ که این سفر، برای کشف حقایق گفته‌های مردم، بهترین فرصت برای آنان بوده و این سفرنامه را در چهل صفحه به نگارش درآورده‌است.

پیوندهای خویشاوندی میان سلجوقیان پای حصار و سادات کرخ شکل گرفت و برخی از وابستگان مرحوم مولوی ملا مبین و مولوی ملا امیرجان، با توجه به ازدواج‌هایی که میان آنان و خاندان سیّد در کرخ صورت گرفته بود، به کرخ کوچ کردند. از جمله این افراد می‌توان از لالا عبدالرحیم جان، آقا عین‌الدین جان و آقا ضیاءالدین، خواهر‌زادۀ مولوی ضیاءالحق، نام برد. افزون بر این، خواهرزادۀ مولوی ضیاءالحق که همشیرۀ آقا عبیدالله جان مرحوم بود، به نکاح حضرت کرخ درآمده بود. این پیوندهای خویشاوندی افزون بر استحکام روابط اجتماعی زمینۀ رفت‌وآمدهای مذهبی، فرهنگی و اداری را بیشتر فراهم ساخت و موجب نزدیکی دو منطقۀ پای حصار و کرخ در عرصه‌های مختلف شد.

خاطرات نویسنده از منزل حضرت کرخ

کرخ منطقۀ خوش آب‌وهوایی است که در شمال‌شرق شهر هرات، میان دو کوه قرار دارد. رودی از چشمه‌ساران کوتل سبزک، مسجد چوبی و خواجه چهارشنبه و اطراف آن جریان می‌یابد و قصبات میان کرخ را سیراب می‌کند. این منطقه در هرات یکی از حوزه‌های مهم تمدّنی و فرهنگی خراسان تاریخی است و در نیمۀ نخست قرن چهاردهم خورشیدی شاهد تحوّلات اجتماعی و تعاملات گسترده‌ای میان خاندان‌های مذهبی و فرهنگی بود. از سوی دیگر، پای حصار هرات به عنوان مرکز علمای سلجوقی و فعالیت‌های فخرالمدارس، بستر تولید و اندیشه‌های دینی و فرهنگی محسوب می‌شد. ازدواج‌ها و رفت‌وآمدهای علمی-فرهنگی میان خاندان‌های پای حصار و کرخ، از جمله عوامل پیوند این دو حوزۀ اجتماعی بودند.

من در ایّام کودکی به یاد دارم که مادرم با ما چندین شبانه‌روز را ابتدا در منزل حضرت کرخ و سپس در پایان محلّۀ منزل آقا عبیدالله سپری می‌کرد. آن محیط خوش‌آب‌وهوا و اقوام مهربان و مهمان‌نواز برای ما جالب بود و از نزدیک شاهد همه چیزهایی بودم که آقای غواص بیان کرده بودند و خاطرات خوشی دارم. من و برادرم بیژن که هشت تا ده ساله بودیم، وقتی با مادرم به منزل حضرت کرخ می‌رفتیم، چون کلاه نداشتیم، عرقچین‌ها یا کلاه‌های سفیدی بر سر ما می‌گذاشتند، زیرا نزد حضرت نباید با سر برهنه می‌رفتیم. ما که مهمان ده‌روزه بودیم، باید کلاه بر سر می‌داشتیم.

میرزا شرف‌الدین از اولادۀ قطب‌العارفین صوفی اسلام شهید (رح) بود که در سال ۱۲۲۳ قمری در حملۀ قاجار در هرات با همراهانش جام شهادت نوشید و وطن را نجات داد. میرزا شرف‌الدین پنجمین خلیفۀ مسندنشین سلسلۀ خود بود. او در شعر و شاعری نیز تبحّر داشت و در شعر سرودن «خاتم» تخلّص می‌کرد. زمانی که به منزل او رفته بودیم، مطیع سلجوقی با پدر مرحوم من مشاعره می‌کرد. علاوه بر آن، او در حکّاکی روی چوب نیز مهارت داشت و نقش‌های برجسته‌ای روی عصاهای دستی، دسته‌های قمچین و غیره کَنده‌کاری می‌کرد. او در کرخ، لنگری داشت. مریدانش از هرات، ترکستان و شمال کشور همواره با تحایف به ملاقات او می‌آمدند و شب‌ها در این لنگر می‌خوابیدند. در لنگر او، نانوایی‌ای بود که نان‌های گِرد با نقش‌ونگار می‌پخت و به آن نان‌های گندمی و زعفرانی «کلچۀ حضرتی» می‌گفتند. مریدان پس از وداع، تبرّکوار این نان‌ها را با خود می‌بردند. بخش دیگری آش‌خانه یا آشپزخانه بود که هر روز از چند من گندم، آرد قلور می‌پختند و مهمانان و مردم رهگذر از آن قلور می‌خوردند.

به یاد دارم که محمدظاهر شاه، پادشاه افغانستان، زمانی که به هرات آمده بود، حین مسافرت با همراهان خود در این باغ بزرگ خیمه‌ها افراشته و یکی دو شب را در این باغ بزرگ و پرمیوه سپری کرده بود. پیش روی مسجد بزرگ و حوض آب با ماهی‌های سیاه، حرمسرا یا مهمان‌خانه‌های بزرگی به شکل مستطیل و مربع با درازنالیچه‌ها و بالش‌های پهن‌شده قرار داشت. در قسمت پائینی خانه، محلّی ویژه برای حضرت آماده شده بود که با قالیچه فرش شده بود و این مهمان‌خانه ظرفیت پذیرایی از چهل نفر مهمان را داشت.

نگارنده در آن لنگر، نانوایی و کلچه‌های حضرتی را دیدم، و مریدانی که شب را می‌گذراندند و نذرهای خود را تحویل می‌کردند، و هنگام رفتن، از این کلچه‌ها به عنوان تحفه و تبرّک با خود می‌بردند. خیاط‌خانه‌ای نیز بود که خیاطان به دوخت چوخه‌های پنبه‌ای و کلاه‌های سفید (توپی) مشغول بودند و حضرت به بعضی مهمانان حین وداع یک چوخه و توپی هدیه می‌دادند. از این هدایا، پدر مرحوم من نیز همواره برخوردار می‌شد.

از مسجد به طرف حرمسرا، جوی آب همراه با ماهیان سیاه چاق به حوضچه‌ها می‌آمد و این حوضچه کار ماشین ظرفشویی را نیز انجام می‌داد. خدمه‌ و کنیزها همه ظرف‌ها را با دیگ‌های ناشسته در آن حوض می‌گذاشتند و ماهیان همۀ این ظرف‌ها را پاک می‌کردند. در مسجد هم حوض ماهیان و نهر آب جاری بود که این ماهی‌ها را مقدّس می‌دانستند، زیرا از روزگاران گذشته، آب چشمه و کاریز نسل به نسل منتقل شده بود. مریدان ترکستان‌زمین نیز آب چشمه را با خود مانند آب زمزم می‌بردند و معتقد بودند که این آب شفابخش است.

در صحن زیارت صوفی اسلام، درختان کاج بلندی وجود داشت و در آن‌جا دو درخت به هم پیوسته بودند. مردم سریع از میان آن دو درخت عبور می‌کردند و می‌گفتند هر کس که از بین این دو درخت عبور کند بهشتی است و در غیر آن دوزخی شمرده می‌شود. پس از آن، مسجدی تاریخی با ستون‌های چوبی و پنجره‌های چوبی قدیمی با حکّاکی مشبک قرار داشت. راهی از منزل حرمسرای حضرت به مسجد وصل بود. در روزهای جمعه، صوفیان پس از نماز، در آن مسجد همراه حضرت به ذکر جهری طریقۀ قادریه می‌پرداختند. حضرت نیز با صدای نحیف خود گاهی «الله هو» می‌گفت و صوفیان بیشتر به وجد می‌آمدند و گاهی عصای خود را بلند می‌کرد و «هو» می‌زد.

حضرت چهار زن داشت، یکی از زن‌های او که خیلی جوان بود از طرف یک قصاب از ولایت پروان به حضرت نذر شده بود. یکی از زن‌های او که متوفی هم بود، از آن پسری به نام سیّدمکرّم باقی‌مانده بود. این سیّدمکرّم بعد از درگذشت حضرت در سال ۱۳۵۲ هجری بر مسند خلافت پدر نشست. بعد از چند سالی سیّدمکرّم وفات نمود و فرزندش سیّدمشرّف مسندنشین شد. سیّدمشرّف و سیّدمعظّم دو نواسۀ حضرت صاحب پس از فراغت از مکتب ابتدایی کرخ به مکتب/مدرسۀ «حربیه» فرستاده شد. برای سیّدمعظّم، درس نظامی در حربیه دشوار بود و از آن‌جا فرار کرد و به هرات آمد. شبی را در خانۀ ما سپری نمود. او تحمّل تعلیمات نظامی را نداشت و از آن شکایت می‌کرد، اما برادرش سیّدمشرّف درس را در دانشگاه حربیه در رشتۀ زره‌دار تکمیل کرد و به عنوان افسر/فرمانده در نقلیۀ سیاه‌سنگ در بخش موتردار/راننده منصوب شد و به رتبۀ «دگروالی» رسید. او بعد از پدرش سیّدمکرّم حالا جانشین این مسند می‌باشد. امسال که سفری به هرات داشتم خواستم با او ملاقات نمایم. اول تلفونی با او صحبت کردم، از ملاقات من خوشحال بود اما بنابر معاذیری نتوانستم به کرخ بروم و این ملاقات به دفعۀ دیگر موکول شد. او از مریضی خود که تکلیف «سیاتیک» است رنج می‌برد. او را از پنج دهه قبل تا حال ندیده‌ام. مرا شناخت و از آمدن خود در پای حصار در خانۀ ما یادآوری نمود. از او دربارهٔ اشعار حضرت پرسیدم که آیا منتشر شده‌است یا خیر؟ او گفت آن اشعار را برای انتشار به فرزندان مرحوم شیرین‌سخن سپرده‌اند، اما تا اکنون خبری از انتشار آن نیست.

حضرت میرزا شرف‌الدین هر زمان که با همسرش که دخترخالۀ والده‌ام بود، برای تداوی یا ملاقات با موترهای مُد روز خود، مانند «والگا» و «استیشن واگون» می‌آمد، یکی از کنیزان را نیز همراه می‌آورد تا در خانه کار کند و والده‌ام بیشتر زحمت نکشد. حضرت وقتی به شهر می‌آمد، محل بودوباش او سه مکان بود: خانۀ ما، منزل آقای مزاری، متولّی زیارت شهزاده قاسم (رح) و خانۀ حاجی دین‌محمد کرباسی. حضرت طبع شعری داشت و گاهی با پدرم به مشاعره می‌پرداخت.

نتیجه‌گیری

با توجه به مراتب ذکرشده، باید افزود که رباط «مولوی»، خانقاه حضرت کرخ، سلجوقیان معاصر پای حصار و مدرسۀ فخرالمدارس را می‌توان به عنوان مراکز مهم تاریخ و فرهنگ هرات دانست، زیرا این مکان‌ها نقش اساسی در حفظ ساختارهای آئینی، مهمان‌نوازی، تصوف قادریه و ارتباطات اجتماعی ایفا کرده‌اند. ثبت و مستندسازی این روایات، چه در قالب منابع مکتوب مانند «کرخ‌نامه» و چه در خاطرات شفاهی، برای تاریخ‌نگاران فرهنگی هرات ضروری و انکارناپذیر است. امیدوارم این پژوهش زمینه‌ای برای تحقیقات بیشتر در حوزۀ تاریخ تصوف و زندگی اجتماعی نواحی هرات فراهم سازد.

یادداشت‌ها

  1. واژهٔ «رباط» گرچه به کاروان‌سراهایی گفته می‌شد که در فواصل چند فرسنگی کنار جاده‌ها برای استراحت کاروانیان ساخته می‌شد، اما در معنای دیگر، به خانقاه، لنگر و همچنین بخشی از شهرستان، الوسوالی یا دهکده نیز اطلاق می‌گردد.
  2. در رباط کابلی‌ها هفت خانواده از محلّات پشتون‌نشین سکنی‌پذیر شده بودند. چون فارسی را به لهجۀ پشتو صحبت می‌کردند، مردم فکر می‌کردند که کابلی باشند، به همین واسطه آن رباط را به کابلی‌ها مسمّی کردند. (رک. یقین، غلام‌حیدر، «سروستان‌نامه»، ۱۳۹۰، صص ۸۴ و ۸۹).
  3. سیّداختر آقا از ولایت کنر بود. او را در پای حصار کوچۀ گدام در ایّام کودکی دیدم که اسبی داشت و روی اسب نشسته مریضان را دعاخوانی می‌کرد و بعد به سر و صورت آن‌ها برای شفای بیشتر تف می‌کرد. شخصی بود هشیار و فهمیده، مردم به او احترام داشتند. سیّداختر فرزند سیّدامیرالله کنری متولد سال ۱۲۷۴ در کنر، وفات به عمر ۶۲ سالگی در محلۀ رباط سروستان است. (رک. یقین، غلام‌حیدر، «سروستان‌نامه»، ۱۳۹۰، صص ۸۴ و ۸۹).
  4. سلجوقی، نصرالدین، «خاطرات و یادداشت‌های من طی شش دهه»، نشر شاهمامه، هالند، ۱۴۰۲، صص ۲۱-۲۲.
  5. «لیلی» به معنی «لیلیه» یا «خوابگاه»
  6. «لبیب» یکی از شاگردانی که شعر می‌سرود.
  7. «غوری» و «فایق» هم از شاگردان شاعر است.
  8. «واثق»: عبدالرحیم سارنوال
  9. «حامدی»: عبدالقدوس حامدی فرزند حافظ عبدالباقی حامد
  10. عبدالمجید مصروف سلجوقی: معلم در مکتب/مدرسۀ موفّق و دیگر مدارس
  11. «فاضل»: فضل‌الصدیق فاضل سلجوقی شاعر قصیده‌سرای مشهور هرات
  12. محمدصدیق راشد سلجوقی: رئیس مدرسه و مدیر عمومی نشرات وزارت معارف
  13. غلام‌حضرت عالی: یکی از معلمان سابقه‌دار معارف
  14. «بهاء»: بهاءالدین قضاوت‌پوه، زمانی معاون قاضی‌القضات افغانستان شد و مدتی هم به عنوان قاضی ایفای وظیفه نمود.
  15. صلاح: سیّدحبیب‌الرحمن، اصلیت از لوگر است. تحصیلات عالی خود را در عربستان تکمیل نمود.
  16. مولوی سراج‌الدین فقیه: از فارغان فخرالمدارس، مدتی به عنوان مدرّس و زمانی هم در دانشگاه تدریس کرد.
  17. ملا کل اختیار: از غور بود و غوری تخلّص می‌کرد. شاعر بود و بعد از فراغت از مدرسه به عنوان قاضی مقرّر شد.
  18. سلجوقی، نصرالدین، «منتخب اشعار محمدعمر مطیع سلجوقی»، صص ۱۸ و ۱۷۶ – ۱۷۷.
  19. غواص، محمدعلم، «مجموع چهار اثر؛ کرخ‌نامه»، به کوشش دکتر فریبا صدیقی و ریاست آژانس و انسجام همکاری جمهوری ترکیه (تیکا).


منابع

  • سلجوقی، نصرالدین، (۱۳۹۰)، «گنجینۀ نور: منتخب اشعار محمدامور مطیع سلجوقی»، هرات: انتشارات احراری.
  • سلجوقی، نصرالدین، (۱۴۰۲)، «نگارستان هری؛ شناخت‌نامۀ هنروران»، هالند: انتشارات شاهمامه.
  • غواص، محمدعلم، (1398)، «مجموع چهار اثر؛ کرخ‌نامه»، هرات: ریاست آژانس و انسجام همکاری جمهوری ترکیه (تیکا).
  • یقین، دکتر غلام‌حیدر، (۱۳۹۰)، «سروستان‌نامه»، هرات: انتشارات مهر حبیب.
  • فکری سلجوقی، عبدالرئوف، (۱۳۹۰)، «هرات‌نامه»، به کوشش غلام‌سخی غیرت، هرات: انتشارات احراری.

دیدگاه‌تان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *